|
تا اطلاع ثانوی تعطیل...
این روزها برای دلسوزان ایران روزهای تلخی ست. روزهایی که مشاهده می شود، بیش از هر زمان دیگری، به افراطی گری میدان داده شده. روزهایی که عقلانیت خریداری ندارد. روزهایی که همه شامه ها برای خون تیز شده اند. من که با این ذهن ناقصم و با این شرایط مفری به سوی صلح و آرامش نمی بینم. دائما تحریک، دائما فحاشی، دائما تحقیر. بابا صد رحمت به گروه فرقان، صد رحمت به طالبان، صد رحمت به القاعده. من موندم ملت چرا جلوی این همه وقاحت و بیشرمی سکوت کردند. امروز پشت خمینی کبیر قایم می شید و اون مونتاژ ابلهانه رو برای یه مشت امثال خودتون پخش میکنید لابد فردا هم میگین قرآن رو سوزوندن و چه میدونم به تمثال پیامبر توهین کردن. جمع کنین این بساط مضحکه رو. من موندم این مراجع قم کجا سرشون رو کردن زیر برف. بابا همه چی هیچی، اسلام رو دارن به باد میدن. مگه امام خمینی نگفت عکس من رو پاره کردن مهم نیست اسلام و قرآن رو برپا بدارید. اسلام میگه هر کی قبولت نداشت مرتده؟ بعدش میشنوی امام جمعه ی شیراز گفته توهین کننده به امام رو اعدام کنید. این واقعا اسلامه؟ قطعا این فضای امنیتی و خشن برای عده ایی منفعت داره چون میتونن تو این فضا بگیرن و ببندن و بکشن ولی قطعا دود این شرایط به چشم مردم میره.
هفته پيش دفترچه ي سربازي رو گرفتم و بعد از تكميل فرم هاي مربوطه از طريق پليس+10 ارسال كردم براي نظام وظيفه. بايستي 3-4 هفته ي ديگه معرفي نامه ي كميسيون پزشكي بياد (واسه معافيت پزشكي بخاطر ضعف بينايي اقدام كردم). اين روزها رو عموما با كتاب خوندن ميگذرونم. در كل روزهاي آرامي رو ميگذرونم ولي يه حسي بهم ميگه اين آرامش قبل از طوفانه!
روايتي از تبديل شدن يه سوسولِ درس خون به يك آدم كش سرشار از تنفر در بحبوحه ي جنگ ويتنام. البته ايشون پيشنهاد مي كنند كه آيندگان از سرنوشت جنگ ويتنام درس بگيرن.
چند شب پيش شبكه چهار فيلم "گوزن جوان" ،1946، رو پخش كرد (the yearling). فيلم در مورد يه خانواده ايي بود كه تو دل يه جنگل با صفا زندگي ميكردن. اين خانواده شامل: پاپا، ماما و جودي پسر نوجوان و شيرين اون دو تا بود. ماجراي فيلم بيشتر حول و حوش رابطه ي جودي و بچه آهويي كه اون تو جنگل پيدا كرده بود و اينكه چگونه آخر فيلم مجبور ميشه بچه آهو رو كه حالا يه آهوي جوان شده، به خاطر آسيب رسوندن به مزارعشون، بكُشه. * فيلم از نظر بصري فوق العاده چشم نواز بود، البته بعضي صحنه ها در استوديو ضبط شده بود كه نورپردازيهاش خيلي خاص و زيبا بود. * بازي گريگوري پك فوق العاده بود. بازيگري كه من واقعا دوسش دارم. به خاطر آقامنشيش، مردانگي، وقار و متانت و به خاطر اينكه توي تعطيلات رومي با آدري دل ما رو بردند. * اون چيزي كه واقعا توجه من رو به خودش جلب كرد شخصيت عجيب و پيچيده ي بازيگر زن فيلم در نقش ماما بود. كسي كه چند تا از بچه هاش رو موقع زايمان از دست داده و شخصيت عاطفيش رو پشت يك نقاب سرد قايم كرده. *كاشف بعمل اومد كه اين فيلم دو تا جايز اسكار برده و در چهار رشته نامزد جايزه اسكار بوده كه گريگوري پك و بازيگر زن "جين وايمان" هم جزو نامزدها بودن.
فيلم داستان زندگي يك مهاجر كوبايي به نام توني در آمريكاست. شما در اين فيلم مشاهده مي كنيد كه اون داره كم كم پله هاي ترقي تبهكاري رو طي مي كنه و قدرت و ثروتي به هم ميزنه. اما اين اتفاقي ست كه در سطح ماجرا مي افته. به موازات اين ترقي مقدمات يك سقوط همه جانبه فراهم ميشه. و شما در قسمت پاياني فيلم مي بينيد كه در يك بازه ي زماني كوتاه همه ي اون دستاوردهاي به ظاهر درخشان توني رو به يك سقوط همه جانبه ميكشونه. البته در مجموع رفتار خاكستري توني باعث سقوط اون ميشه جايي در فيلم دلش براي يكي از قربانيا ميسوزه و جايي ديگه تعصب كوركورانه ي ناموسي از خودش بروز ميده. و اين حركات جرقه هاي اوليه سقوط و مرگ اونو فراهم ميكنه. ديالوگ فيلم: من كمونيستها رو براي تفريح مي كشم، اما براي گرفتن گرين كارت، من اونا رو خيلي خوب جِر ميدم. وجه برجسته ي فيلم به نظر من بازي فوق العاده ي آل پاچينو ست. بزرگي در مورد پاچينو گفته:«خدا حین خلقت انسان ها، بعد از اینکه آل پاچینو را خلق کرد، چند قدمی عقب رفت و گفت: این یکی خوب شد! »
فيلمي بهتر است كه شخصيت منفياش بهتر از كار درآمده باشد.
کسانی در این شهر زندگی میکنند که حضورشان در ابهامی خود خواسته فرو رفته است. اینان بخش مهم زندگی شان را شبها میگذرانند و روزها در زوایای تاریک و پنهان این شهر مشغول خلق آثاری اعجاب بر انگیزند. این دوستان اکثرا نویسنده یا روشنفکر هستند. البته رفقای روشنفکر نویسنده هستند و دوستان نویسنده تظاهرات روشنفکری دارند ولی قبول کنید که تفاوتهایی بین یک نویسنده و روشنفکر وجود دارد. اغلب در مکانهای دنج یک کافه دیده می شوند که به نقطه ایی دور خیره شده اند و ابروها را در هم کشیده اند یا اینکه با خنده ایی ناگهانی دستشان را در هوا تکان میدهند که گویی پیشنهاد شیطان را رد می کنند. گاهی اوقات در کوچه هایی تنگ و تاریک و بی انتها دیده می شوند که مشغول قدم زدنی هستند بی هدف درحالی که با خود حرف میزنند٬ حرفهایی بی سر و ته. دوستان ما به خاطر رنجهایی که کشیده اند طبع بردباری دارند ولی بعضن دیده شده که عصبی و بی قرارند ولی این عصبیت جنبه ی شخصی دارد و کمتر دیده شده دامان فرد دیگری را بگیرد. رفقای ما به زنان علاقه ایی خالصانه دارند ولی کمتر تصور شده از عهده ی خوشبخت کردن آنان بر آیند٬ علی رقم این مطالب شکستهای عشقی متعددی را تجربه کرده اند. از نظر یک بقال اینان زندگی را بیش از حد جدی میگیرند و خود را بی خودی رنج میدهند. دوستان ما نسبت به پول رفتار بزرگ منشانه ایی دارند ولی از قدرت و نفوذ آن در زندگی آگاهند و سعی میکنند در این زمینه٬ در زمینه ی پول٬ معتدلانه رفتار کنند. رفقای ما برپا کننده ی بحث آتشین و آفریننده٬ و صاحب٬ عوامل اعجاب برانگیزی هستند که از قلب و روحشان نشات گرفته. دوستان ما را شبها در زیر نوری ضعیف می یابی در حالی که به شکلی جنون آمیز مطلب می نویسند. از نظر یک دائم الخمر دوستان ما باحالند.
تموم شد... دوست ندارم راجع به اينكه اين ماجرا تلخ بود يا نبود صحبت كنم...چون الان بيشتر شگفت زده ام...در حالي كه چشمام تا حد ممكن دارن از حدقه در ميان، دستم رو ميبرم توي موهام...آدم وقتي خيلي حيرت زده است اين حركت رو ميكنه...با هم توي يه كافه ي خلوت توي يه منطقه ي پَرت قرار گذاشته بوديم... قرار بود راجع به يك موضوع جدي صحبت كنيم البته قضيه براي من جدي نبود و بيشتر تظاهر ميكرديم به جدي بودن قضيه. صحبتمون آغاز باشكوهي داشت (جدا برخلاف انتظارم با شكوه شروع شد) تا اينكه احساس كردم ميخواد يه كاري بكنه...مثلا يه حركتي مثل برداشتن يه دستمال از داخل كُتش يا مثلا اينكه يه آدامس از تو جيب اش در بياره...اما در آخرين لحظه غريزه ام بهم گفت ميخواد شليك كنه...من در حد چند صدم ثانيه متعجب شدم از اين فكر...ولي بعدش آمادگي اش رو داشتم تا اينكه مشخص شد حدسم درست بوده ولي اون چه جوري تونست سرعت عمل و غريزه ي منو دست كم بگيره. در حالي كه بي حركت رو زمين افتاده بود براش يه سري تكون دادم و پول ميز رو حساب كردم و زدم بيرون...نمي دونم چند ساعته اين حوالي دارم قدم ميزنم... پ.ن: این یک داستان مافیایی بود مثلا!!
|
درباره من![]()
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود...
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالببهمن 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 پیوندها
ـــــــــــــــــــــــــــويلي
شخصی |